چهارشنبه ۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

ساعت دیواری


ساده گویم آسمان آبی بود نیمه شب من بود و مهتابی بود
قطره ای جای ندارد در جوی آن زمان هر قطره سیلابی بود
ساده گویم ابرها تیره شدند چشمهایم به همین خیره شدند
که چگونه سایه های بی صدا بر چنار دل ما چیره شدند
آن زمان یاری و همیاری بود اشک ذوق از دیده ها جاری بود
آن زمان بر طاقچه ی ما آینه جای این ساعت دیواری بود
شعر از مهرداد ضمیری مروی زاده

چهارشنبه ۱۱ ژوئن ۲۰۰۸

گون و نسیم

به کجا چنین شتابان؟ گون از نسیم پرسیددل من گرفته زینجا ، هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم ، به کجا چنین شتابان؟به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایمسفرت به خیر اما ، تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را

ندای آغاز


کفش هایم کو؟
چه کسی بود صدا زد سهراب؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.
مادرم در خواب است.
و منوچهر و پروانه و شاید همه ی مردم شهر.
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد.
و نسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد.
بوی هجرت می آید.
بالش من پر آواز پر چلچله هاست.
صبح خواهد شد.
و به این کاسه ی آب،آسمان هجرت خواهد کرد.
باید امشب بروم.
سهراب سپهری